|
|
|
|
|
|
|
|
|
زن برادرم آمد بیرون و با چشم غره نیشگونی از پایم گرفت که فریادم بلند شد اما با دیدن مامانم گفت: «درش بیار؛ اندازۀ پاتو نمیدونستیم وگرنه برای تو هم خریده بودیم.» ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
دیگر به ساعت نگاه نمی کرد. آن شادابی و سرحالی که داشت از بین رفته بود و شانه هایش افتاده شده بودند. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
لبخندی ملیح همراه با شرم بر روی صورتش نقش بست و با خجالت گفت: تا بحال منتظر هیچ عشقی نبودم! ولی امروز فهمیدم دقایق چقدر دیر میگذرد ، امیدوارم از این به بعد هم نیز چنین باشد ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در سکوت خود غرق شدم . سرم را به روی سنگ سفید رنگ جلو حضرت مریم گذاشته و از ته دل شیون میکردم ! کاش به جای سنگ زانوان گرم مادرم بود ! مادری که خیلی زود از دستش دادم و بدون او دیگر هیچ گاه تکیه گاهی نداشتم ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
نگاهی به صورت مادر که رنگی نداشت و دور چشمانش به کبودی میزد انداخت و به طرف بچه رفت. خواب بود و انگشتانش را در هم گره کرده بود. آرام با نوک انگشت دستش را ناز کرد. او دست خود را تکانی داد و دوباره به خواب رفت. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
مثل ماری خوش خط و خال با کش و قوس از چادر بیرون آمد، جمعیت به خاطرش دست میزدند و هورا میکشیدند. او میچرخید و با هر چرخش به دایره زنگی اش ضربه ای میزد و با دست می لرزاندش تا صدای ریز خش خش حلقه ها به گوش برسد. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|